حسن حسن زاده آملى

197

هزار و يك كلمه (فارسى)

باشند ، پس علّت اينكه موجود شدند چيست ؟ بلكه عدم در اين موجودات رجحان دارد . همانطور كه آب صفت ذاتيش خنكى است اگر خواستى گرم كنى آتش لازم دارد و بعد از گرم شدن باز برمىگردد به حالت اصلى ، همين طور صفت ذاتى عالم عدم و نبودن است كه خالق آن را موجود مىكند و بعد از وجود خود به خود رو به عدم مىرود و بعد از آن دو مرتبه خداوند وجود مىدهد باز رو به عدم مىرود . اين نورى كه از چراغ الآن مىتابد غير از آن نور دو دقيقه پيش است و آن دو دقيقه غير از آن نور چهار دقيقه قبل است و هكذا ؛ زيرا كه به تدريج روغن و نفت به توسط فتيله بالا مىآيد و مشتعل مىشود و نور پراكنده مىشود و وقتى روغن تمام شد چراغ و اطاق خاموش است . اگر آن نور اول باقى بود ديگر محتاج به نفت و روغن نبوديم . همين‌طور انسان امروز غير از ديروز است و زيد ديروز غير از زيد پريروز است پس عدم بر ماهيات اشيا غلبه دارد . اما وجود حق هيچ تصوّر نمىشود كه نبوده تا انسان بپرسد كه او را موجود كرده و از كجا آمده ؟ او بوده و هميشه بوده و اوّل نداشته ؛ چون وجود عين حقيقت اوست . نمىتوان گفت : سركه را كى ترش كرده و روغن چربى را از كجا آورده ، اما مىشود گفت : آش به واسطه سركه ترش است . و خورش به واسطه روغن چرب است و قالى به واسطه جوهر رنگين شده امّا رنگ جوهر از خود اوست . 7 ) « بتشعيره المشاعر عرف أن لا مشعر له » . مشعر عبارت است از محلّ شعور ؛ و حسّ انسان ده است : پنج حسّ ظاهر و پنج حسّ باطن . و از پنج حسّ باطن قوّهء مفكّره را سابقا گفتيم در حضرت حق نيست : « لا بجول فكرة » و حافظه تابع است ، پس حواسّ روى هم هفت است : ظاهره به ضميمه خيال و قوه واهمه . خداوند نه چشم دارد نه گوش دارد نه قوّه ذائقه نه شامّه نه لامسه نه خيال كه بنشيند چيزهايى كه در خارج نيست تصوّر كند مثل اينكه ما ته‌چين پلوى چرب تعقّل مىكنيم ؛ و نه قوّهء واهمه . و بايد دانست كه مشعر عين چشم و گوش نيست ؛ زيرا كه بسيارى اوقات چشم باز است و نمىبيند